آمده بودم پیشت نشینم       چشم و لبانت سیرببینم

بستم دو دستم باعهدوپیمان  ناله نمودم نشم پشیمان

تاابد این دل مال تو باشد   اینجا دگر را راهی نباشد

شکسته بودی دست ودو پایم   کورم نمودی سویت نیایم

پرتم نمودی در هرکویری    آبم ندادی دادی پنیری

سوختم ای دل مگم نمردم   فقط خودم را به حق سپردم

یاهو زنان مست یکدم پریدم   خندان وشادان نزدت رسیدم

زدی به سینم کلنگ تیزی    قلبم درآورد با دست عزیزی

حالا که ایندم ترا ندارم        تنها و تنها آهم برارم

با دل مجروح روم به راهم    تقدیر من بود بخت سیاهم

دیگر عزیزم ازمن چه خواهی؟  هستم که ایندم اندر تباهی