معشوقی که درد عاشق را حس نکند ،بی وفاست
من عاشق روی توام دردم ندانی بی وفا – پیوسته دلجوی تو ام میلم ندانی بی وفا
من تا ابد راه ترا از جان ودل پیموده ام – نالان که من سوی تو ام ,یکدم ندانی بیوفا
ایندم که من حیران شدم , از عشق خود نالان شدم _ گویا که بدخوی توام , خلقم ندانی بی وفا
چنیا زدست من برفت , عقبا ندانم چی شود – خسران که از سوی توام , قدرم ندانی بی وفا
مرگم اگر یکدم رسد , آنم پشیمانی چی سود – زنده که بر بوی توام هیچدم ندانی بیوفا
بنگر که من همچون شدم ,از عشق تو بیچون شدم _ دیوانه ی خوی توام ایندم ندانی بیوفا
هرچه بگویم ای عزیز ,یکدم نخواهی آن شنید _ خاری به ابروی توام؟ ,اشکم ندانی بیوفا
رختم ببستم زین جهان برمن خدا حافظ بخوان _ رفتم دعا گوی توام , آهم ندانی بی وفا
چونکه بود نامم رجا , در عشق خود سازم فدا – چون آنزمان سوی تو ام , تا کی ندانی بیوفا
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۲۲ ساعت 23:27 توسط رجاء
|