نمی دانم بازی روزکارست یا لطف او!
امروز یکی بهم گفت: رفاقت من وتو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یانه؟ و آن قدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که قهوه ام تمام شد و من فهمیدم بازهم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ!!!!!!!!
با این حرف خندم گرفت ، که ناگهان رفتم توفکر و این شعر ازدلم دراومد:
شهد می باریدم چو زنبور ، خانه ام ویرانه شد
شهد هرجا می چکید و هرکی خورد دیوانه شد
نه به ایندم طعم دارم نه نه به ایندم رنگ و بو
قهوه ام حالا مگر ، یا خیال و آرزو ؟
خواب می بینم خدایا یا که لطفی دیگرست؟
خسته ام ایندم ز هر سو ، رحم کن شوخی بس است
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۷ ساعت 20:10 توسط رجاء
|