امروز یکی بهم گفت: رفاقت من وتو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یانه؟ و آن قدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که قهوه ام تمام شد و من فهمیدم بازهم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ!!!!!!!!

با این حرف خندم گرفت ، که ناگهان رفتم توفکر و این شعر ازدلم دراومد:

شهد می باریدم چو زنبور ، خانه ام ویرانه شد شهد هرجا می چکید و هرکی خورد دیوانه شد

نه به ایندم طعم دارم نه نه به ایندم رنگ و بو قهوه ام حالا مگر ، یا خیال و آرزو ؟

خواب می بینم خدایا یا که لطفی دیگرست؟ خسته ام ایندم ز هر سو ، رحم کن شوخی بس است