در ماندگی
|
من که جامانده ام الله زهمه اهل دیار نه به من حوصله ای زمزمه یی عشوه یی یار نه به من صبر و قناعت نه به من شیوه یی کار نه که دارم زنتوانی تاکه درمعرکه پیکار
عاقبت عمرکه رفت، پیش همه شده ام خوار
من غریبم بی نصیبم آه من دود هوا بی رفیقم بی نصیبم، تا بکی همچو جفا دردمن آفت عمرست نشود هرچی دوا من از الطاف توخواهم که به من کرده وفا
یاحق بامنت مردم نروم من زیربار
یکسره لطف نماحق، که شوم مست خروشان به همان عشقی که دادی نشوم باده فروشان ندارم صبر به رنج و نه به آن آتش سوزان ازین من زار بنالم، همه اند شاد و خرامان
من که دردنیا ندارم طاقت یک سر خار
من همان بار امانت که به این دوش کشیدم به همان مژده که دادی! به این گوش شنیدم آه از درد جدائی به این روز چه دیدم بازم من شکرنمایم که به این روز رسیدم
من به کی عرضه نمایم که برفت دارو ندار
همیشه شکرنمایم، که من هستی خدا منم افتاده راهت میکشم درد وجفا التماسم به دعا هست نه به هرناز و ادا من به بدبختی دچارم، بنما حق تو رها
من به فضلت با رجاام گرروم درته دار |